
شب حدودای ساعت 9 حمید بهم زنگ زد داشتم شام میخوردم ، حواسم نبود ، بعدا رفتم بهش زنگ زدم با روی خوش حال و احوال کردم،میخواستم سر به سرش بزارم و بهش بگم شاه داماد و ... دیدم گریه میکنه ، گفتم چی شده؟ گفت مامانم بعداز ظهر فوت کرد !!! شوک شدم ، گفت چند تا قرآن دانلود کن بریز تو فلش بیار میخواستم عقدشو تبریک بگم ، آخه چند هفته پیش گفت عید قربان یا غدیر عقدمه یهو بردتم تو شوک با داداشم رفتیم دم خونشون دیدیمش ، فردا احتمالا مسجدش باشه تو عروسی داداشم حمید ساقدوش بود ، وضعیت داداشمو که میدونی،الان تازه ...
ادامه مطلب