
وقتی راجع به حمید پرسیدی و گفتم بیخبرم خودم خجالت کشیدم مخصوصا وقتی گفتی : مگه نگفتم تنهاش نزار خجالت کشیدم که چرا به حرفت گوش نکردم البته گوش کردما باهاش در ارتباط بودم اما نرفتم از نزدیک ببینمش تا رفتی بخوابی من رفتم بیرون و بهش زنگ زدم بهشت زهرا بود ، گفتم اومدی بگو بیام ببینمت گفت باشه xa0...
ادامه مطلب
رفتم و حمید رو دیدم چندساله باهاش رفیقم ، نمیدونستم خونه خواهر داره سن خواهرش زیاده و ازدواج نکرده کلی گریه کرد بخاطره مادرش و ... میگفت دیگه اصلا از خونه بیرون نمیرم که خواهرم تنها نمونه و ترس داشت از آینده و تنها موندن خواهرش هرکسی مشکلاتی داره خدا به داد هممون برسه انشاالله...
ادامه مطلب